پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره

پارسا و مهرسا

واکسن شش ماهگی

طبق معمول که همه واکسنهام رو در روز خودش نزدم این واکسن هم همینطوری شد قبل از رفتن کلی تیپ زدم وخوشحال (اخه من میدونستم که خیلی قوی هستم واتفاقی نمیافته) بودم رفتیم بیمارستان بهمن و دوستم (اقای اقاجانپور) قد و وزنم را گرفت ومثل همیشه کلی باهام بازی کرد وبعدشم ویزیت دکتر واینکه کلی سفارشهای خوب به مامانم داد که میتونی سوپ وسرلاک وابمیوه بهش بدی ویک سفارش بد که قطره مولتی ویتامین واهن همچنان ادامه داشته باشد آخه چرا؟ وبعد مراسم واکسیناسیون دوتا امپول و دو قطره  موقع زدن امپولها خب ادم دردش میگیره دیگه منم دوتا جیغ گنده کشیدم وهمین دیگه تمام شد اخه مامانم قبلش همون موقع که داشت منو خوش تیپ میکرد دوبرابر وزنم قطره استامینوفن هم بهم داد ...
25 مرداد 1390

دندونی

از اونجای که من هیچ چیز مربوط به دهان نوزادان ،شیرخواران وکودکان را نزدیک دهانم نمیبرم (اعم از پستونک ،شیشه و دندونی)مامانم هم مجبور شد به جای دندونی قورباغه ای سبز یک هویج نارنجی خوشمزه به دستم بده البته اب هویج هم خوردم اما خودش خوشمزه تر بود اینم ابراز خوشحالی من بابت دندونی کاملا طبیعی   ...
14 مرداد 1390

نیم سالگی

من الان نیم سالم تمام شده 6 ماهم شده نصف یک سال را رد کردم البته تا الن 3تا فصل را دیدم زمستان،بهار،تابستان فقط مونده پاییز ،فصلی که مامانم میگه عاشقش وخودش توی این فصل به دنیا اومده.... دیگه دارم بزرگ میشم میخوام چندتا ازکارهای مهمی که تا الان انجام میدم رو بگم (شاید بعدا که بزرگ بشم .خیلی بزرگ این کارها برام مهم نباشه ): یک غلت کامل میتونم بزنم هوررررررررررا میتونم به جایی تکیه بدم وبشینم وبدون کمک هم چند ثانیه میشینم. غذاهای کمکی رو شروع کردم (حریره بادوم،فرنی،پوره سیب زمینی،اب سیب،اب هویج،اب انگور) تو رورئک میشینماما زیاد خوشم نمیاد اسباب بازیهام رو از این دست به اون دست میدم موقع خوابم که میشه دیگه هیچی جلودارم نیست برای...
14 مرداد 1390

یک روزی منم میتونم......

با پاهای خودم برم پارک ودیگه تو بغل مامانم دست وپا نرنم... با دستهای خودم قاشق غذا را یگیرم تا مامان نخواد بزور قاشق را از دستم در آورد تا قاشق بعدی غذا رو دهانم بگذارد. با دندونهای خودم همه میوه هارو میجوم تا دیگه مامان مجبور نباشه از هزار تا صافی رد کنه تا من آب میوه رو بخورم                        ویک روزی با زبان خودم به مامان میگم :                                &nb...
6 مرداد 1390

اولین مطلب

سلام به پسر گلم مامانی واقیعت اینه که تا حالا دوست نداشتم خاطرات تو ومن را کسی دیگر بخواند اما امروز دل را زدم به دریا وخاطرات گل قشنگم نفسم زندیگم را اینجا ثبت کنم تا برای همیشه در فضای مجازی باقی بمونن ...
4 مرداد 1390

كتاب خواني

خوب منم مثل مامانم كتاب خوندن رو خييييييييييييييلي دوست دارم حالا من اين شكلي ميخونم مگه جه اكشالي داره ...
4 مرداد 1390

تولدت مبارک

این عکس اولین عکس تو در بیمارستان است که توسط بابایی حدود نیم ساعت بعد از تولدت در بیمارستان بهمن گرفته شد ...
4 مرداد 1390